تبليغاتX
فقط به جرم عاشقی...
پریا.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


فقط به جرم عاشقی...







مسافر...!!

با تو هستم ای مسافر

ای به جاده تن سپرده

ای که دلتنگیه غربت

منو از یاد تو برده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 14:52  توسط پریا.  | 


خیلی سخته...

خیلی سخته عاشق کسی بشی اما اون حتی ندونه درد تو
از چشات نخونه قصه غمو علت لرزش دست سرد تو

خیلی سخته زندگیت فنا بشه واسه دیدن یه لبخند رو لباش
واسه گفتن از امید و اّرزو تو سیاهی غم انگیز شباش

من نیومدم بگم عاشقتم چون از این حرفا پر گوش همه
اشتباهه که میگن گریه مرد روی زخمای تنش یه مرهمه

من نیومدم بگم که تو هم بیا مثه قصه ها بریم از این دیار
یا که خیلی مهربون یه مدتی واسه من ادای عشقو در بیار

تو می خوای برنده باشی میدونم به همه میگم ببازن جلو پات
هر چی اسپند به اّتیش میکشم تا که چشمت نزنن,بشن فدات

تو می خوای پرنده باشی میدونم یه نفس هوای خوشبختی می خوای
خودم اّسمون هفتمت میشم تو فقط بگو,بگو با هام می آی

از دوست مهربونم..:http://divareshab.blogfa.com/



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 14:35  توسط پریا.  | 


برای تو

 

منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاري کنم

 

 منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم سر رو شونه هايت بگذارم....از عشق تو .....از داشتن تو. ..اشک شوق ريزم

 

منتظر لحظه ي مقدس که تو را در آغوش بگيرم بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو  هديه کنم...

 

اري من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را مي ستايم

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 17:3  توسط پریا.  | 


 

عاشقي؟؟؟؟

پس گوش كن !اين رو بدون كه يه عاشق هيچ موقع آبرو نداره .

بدون عاشق به اميد عشقش زندست .

بدون يه عاشق،عاشق كشي بلد نيست .

بدون يه عاشق هرگز دروغ نميگه مخصوصاً به عشقش .

بدون اگه به كسي دروغ گفتي يعني اون رو كشتي .

اگه عشقت رو دوست داري هرگز به اون قول  نده.

خجالت و غرور رو بذار كنار

اگه دوسش داري بهش بگو ،به ساده ترين شكلي كه بلدي يا ميدوني كه ميفهمه كه دوسش داري

كسي مي تواند به پاي عشق بميرد كه پيش از آن در زندگي پيش چشمانش مرده باشد.

مي خواهم از آرزوهايم برايت بگويم پس خوب گوش كن

1.مي خواهم گلي باشم كه تو هر صبح آن را بو ميكني .نه مي ترسم تو آن را پرپر كني نمي خواهم پر پر شده  تو باشم

2.مي خواهم نگين انگشتري باشم در دست تو مي درخشد .اما نه مي ترسم تو آن را گم كني نمي خواهم گمشده تو باشم

پس به آخرين آرزويه من خوب  گوش كن اي كاش وقتي كه من مُردم بر سر قبر من بيايي تا دوباره  قلبم به تپش آيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 17:0  توسط پریا.  | 


می نویسم برای کسی که به خاطرم  فکر میکند و مرا به فکر می اندازد تا به خاطرش

 فکر کنم ، به امید زندگی روح پردازم و سر رشته افکارم ، به تک گل هستی ام و به تنها

 دلداری ایام وبه تنها کسی که در دل شب برایش می نگارم و روزها را به امید او به شب

 می رسانم . به دنبال تو خواهم آمد تا سپیده یک سلام ، تا طلوع یک لبخند و تا آرامش

 یک نگاه


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 16:55  توسط پریا.  | 


 

میدانی ان شب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر لبهایم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد

برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد

 

اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد

 

برای دلی که می دانست نباید دل ببندد...اما بست،اخه چرااااااا...؟؟؟؟

 

تازه جرأت گفتنشم روهم نداشت

 

"دل:اگه بهش بگم دوست دارم و اون توجهی بهم نکنه چی"

 

واقعاً میمردم،وای از دسته این غرور لعنتی که هرچی میکشم از اونه

 

بارها سعی کردم بگم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد

دلی که تو معشوقش بودی.... اما گناه او چیست ؟؟؟؟

 

 

دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید

 

و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت

فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی

شکستی خدا کند نشکنی

تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 16:25  توسط پریا.  | 


یکی بود یکی نبود .

زیر این سقف کبود یه غریب آشنا

این دل کوچیکمو ربوده بود.

اینجوری نگام نکن گل یاس مهربون

اون غریبه خودتی .

همیشه پیشم بمون...

آدمک آخر دنیاست بخند     آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی   به خدا مثل تو تنهاست بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد   شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن فکر تو ارزشمند است  فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست  تازه انگار که فرداست بخند

آمک نغمه ی آغاز نخوان    به خدا آخر دنیاست بخند.

از دوست خوبم : محسن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:13  توسط پریا.  | 


 فرشته ها طواف می کنند تورا !

ای پروانه ی کوچک دشتهای سبز بهاران!

آن ستاره ای که ردی سفید از خود کشید و افول کرد،

راهی کلبه ی کوچک تو بود که قد آسمان جا داشت.

ماه آبی آسمان ،

فانوس ایوان بلند غم های شبانه ی توست.

پری کوچک و غمگین من که در دریاها مسکن داری!

در غروب جمعه های غریب

                    می شنوم دل تو را می نوازی اش آرام آرام

                                                  در نی لبک چوبی خویش...

                                  

                        

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:38  توسط پریا.  | 


خیلی بدین تا اینجا می آییین اما بدون نظر میذارین می رین.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:28  توسط پریا.  | 


بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم زیبا وقشنگ
انکه خوابیده در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد

مرده ام در كوچه های بی كی كسی
سنگ قبرم را نمی سازد كسی
عاقبت خاكسترم را باد برد
آخرین یارم مرا از یاد برد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:21  توسط پریا.  | 


روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ........ بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ...... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ..... او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ...... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ...... در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...... مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ...... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ...... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ...... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد ...... روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است

تو را دوست دارم.....

تو را دوست دارم نگاهت را ، کلامت را و آغوش مهربانت را ، تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگهای

زیبای دنیا ... نه کم است ... به اندازه تمام زیباییهای دنیا ... نه باز هم کم است ... تو را به اندازه

تمام دنیا دوست دارم ... من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم در هر نفسم عطرت را حس

کردم و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگی کردم دیگر در پس کوچه های خاطراتت جستجویم

نکن مرا نخواهی یافت که من در تو محو شدم و چه در آمیختن زیبایی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 12:29  توسط پریا.  | 


سايه بود
به دستهاي عاشقانه هنوز نرسيده بود
به صداي سوت قطار دل بسته بود
به حركت روي ريلهاي بي انتها
در حركت دل بسته بود
در درد دل باخته بود
در غروب بي آهنگ ترانه خوانده بود
در دست باد روحش را سپرده بود
و دل به ارامشي عاشقانه بسته بود
ارامشي طوفاني
ارامشي در وزش بادها در باران
ارامشي در چرخش برگها در دست باد
دلش را در دستانش گرفت
صورتش را به سوي اسمان دوخت
باران با چشمانش ترانه ها ساخت
ترانه هاي دور عاشقانه
دلش براي دوست مي گرفت و مي باريد
دلش دستها گرم نوازشگري را مي خواست كه با باران ببارد
اما
قطار بدون مقصد بود
ريلها بدون مسير
زمين شكافته شده بود
زمين دل باخته بود
با باران دريا شده بود
قطار به دريا ميرسيد
دريا ديگر روي زمين نبود
در هوا معلق شده بود
تو در چشمان من غرق شده بودي
من ترا روايت مي كنم و آب مي شوم
نمي خواهي به دريا دل ب بازي‌؟
من در هواي تو در جادوي پرده ها ساعتها به انتظار سايه و ديوار مي نشينم
دوستم تو مي گفتي عشق درد قشنگي است
حالا سوار بر پرده هاي بي مقصد دل به كدام باد رقصان مي بازي....
برگرد
 

@@@.....................@@@@...........@@@.................@@......@@@@@@@@@..... @@@.................@@........@@.........@@@..............@@.......@@@................@..... @@@................@@..........@@..........@@@...........@@........@@@..........@........... @@@...............@@............@@...........@@@........@@.........@@@@@@@........... @@@...............@@............@@.............@@@.....@@..........@@@@@@@........... @@@..........@...@@..........@@...............@@@...@@...........@@@..........@........... @@@@@@@....@@........@@.................@@@.@@............@@@................@..... @@@@@@@......@@@@@......................@@@@..............@@@@@@@@@@

 

دستمال کاغذي به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست!
يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟
عاشقم!با من ازدواج ميکني؟!


اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذي؟
تو چقدر ساده اي؛خوش خيال کاغذي!
توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي!
چرک ميشوي و تکه اي زباله ميشوي!
پس برو و بي خيال باش،عاشقي کجاست؟
تو فقط دستمال باش!

دستمال کاغذي دلش شکست،گوشه اي کنار جعبه اش نشست!
گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد
در تن سپيد و نازکش دويد خون درد!

آخرش دستمال کاغذي مچاله شد
مثل تکه اي زباله شد!
او ولي شبيه ديگران نشد
چرک و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!

او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت!
چونکه در دلش خودش ، دانه هاي اشک کاشت!

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:51  توسط پریا.  | 


سلام   این گل برای تو

 

گفتی اهل آسمونی ولی من اهل زمینم

گفتی فاصله زیاده بین تو تا سرزمینم

گفتی قلب عاشق من مثل انگشتر سادس

گفتی ازوقتی رسیدی اومدی شدی نگینم

من دیوونه اسیرت شدم وتو هم نوشتی

بر سر عهدم می مونم تاهمیشه نازنینم

حالا می گذره از اون روز جای ما انگار عوض شد

تو یه جور دیگه هستی ولی من بازم همینم

تو توی چشات چی داری که حالا من آرزومه

واسه ی یه لحظه حتی بیام و پیشت بشینم

گل سر خادم دستت دریغ از یه شاخه چیدن

من باید از دور بیامو واسه ی تو گل بچینم

من به اون نقطه رسیدم که اگه حتی نباشی

همیشه بودی وهستی انتخاب اخرینم

انگار از دست من ودل باز تو رنجیدی عزیزم

حاضرم بمیرم اما اخمای تو را نبینم 

از دوست خوبم:مهتاب جونhttp://mahtab-2007.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:10  توسط پریا.  | 


بهارم رفت...

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت

 در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم...

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم...

من ز مقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتندو خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن همه صبرو قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت...

از دوست خوبم http://divareshab.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:31  توسط پریا.  | 



روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساس ها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند.

خوشبختي , پولداري ,عشق , دانايي,صبر ,غم ,ترس و...., هركدام به روش خويش ميزيستند تا اين كه يك روز دانايي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد; زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت; اگر بمانيد غرق ميشويد.

تمام احساس ها با دستپاچگي قايق هاي خود را از انبار هاي خانه هاي خود بيرون آوردند و تعمير كردند.

همه چيز از يك توفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايق ها شدند و پارو زنان جزيره را ترك كردند.

در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود; اما به هنگام دور شدن از جزيره , متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي در كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند او سوار بر قايقش شود.

عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.

آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي عشق نماند!

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا گردن به زير آب فرورفته بود.

او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود.

فرياد زد و از همه احساس ها كمك خواست. اول,كسي جوابش را نداد;در همان نزديكي , قايق ثروتمندي را ديد و گفت : ثروتمندي عزيز! به من كمك كن.

ثروتمندي گفت: متآسفم ; قايقم پر از پول و شمش طلاست و جايي براي تو نيست.

عشق روبه غرور كرد و گفت: مرا نجات ميدهي؟

غرور پاسخ داد: تو خسيسي و مرا خسيس ميكني.

عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده !

غم گفت: متآسفم دوست خوبم ; من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم ; بلكه خودم احتياج به كمك دارم.

در اين حين خوشگذراني و بيكاري از كنار عشق گذشتند; ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.

از دور شهوت را ديد و به او گفت:آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد: البته كه نه ; زيرا سال ها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري; يادت هست كه هميشه مرا تحقير مي كردي .

همه ميگفتند: تو از من برتري; از مرگت خوشحال خواهم شد.

عشق كه نمي توانست نا اميد باشد , رو بسوي خداوند كرد و گفت: خدايا مرا نجات بده !

نا گهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد ميزد: نگران نباش ترا نجات خواهم داد.

عشق به قدري آب خورده بو د كه نميتوانست خود را روي آب نگهدارد بيهوش شد.

و پس از بهوش آمدن خود را در قايق دانايي يافت

آفتاب در آسمان پديدار ميشد

و دريا آرام تر شده بود

جزيره داشت آرامآرام از زير آب بيرون مي آمد و تمام احساس ها امتحانشان را پس داده بودند.

عشق برخاست و بخه دانايي سلام كرد

و از او تشكر كرد.

دانايي گفت: من شجاعتش را نداشتم كه به سراغ تو بيايم

شجاعت هم كه قايقش از من دور بود و نمي توانست براي نجات تو بيايد

تعجب ميكنم كه تو بدون من و شجاعت, چطور براي نجات حيوانات و وحشت رفتي؟!!!

هميشه مي دانستم درون تو نيروي هست كه در هيچكدام از ما نيست

تو لايق فرماندهيه تمام احساس ها هستي.

عشق تشر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم .

ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم چه كسي مرا نجات داد؟

دانايي گفت او زمان بود!

عشق با تعجب گفت: زمان؟

دانايي لبخندي زد و پاسخ داد: بله چون فقط زمان است كه ميتواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 8:13  توسط پریا.  | 


 

تنهاترین عشق

به یادت مینویسم .به یادت نفس میکشم و به یادت

زندگی می کنم با عشق تو سر می کنم روزگارم را

و با نامت که آغازگر زیبائیهاست

ظهور بعد از افولم را شروع می کنم.

رویاهایم با تو شروع میشود و با تو زیبائیهایم را به

پایان میبرم

تو را همراه با اواز بی پایان دلبستگیهایم ندا میکنم

شاید که پاک شوم و به تو رسم که مظهر پاکی و عظمت

بی پایانی

من در نامت تمام زمزمه های عاشقانه عاشقان درگاهت

را به نظاره می نشینم و این اشک بی پایان خواستن را

تسکین میدهم که شاید روزی در نامت خود را یابم

کلون در کعبه ات را همواره می نوازم و با هر بار نواحتن

هزاران بار تو را صدا میزنم

ای زیباترین معبود و ای یگانه ترین پروردگار

که یگانگی ات اوج شکوه و عظمت توست

ای تنهاترین عشق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 8:8  توسط پریا.  |