تبليغاتX
فقط به جرم عاشقی...
پریا.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


فقط به جرم عاشقی...







سر کلاس ادبیات معلم گفت:

فعل رفتن رو صرف کن

گفتم : رفتم ..رفتی..رفت

ساکت می شوم ..می خندم

اما خنده ام تلخ می شود.

معلم داد می زند: خب بعد ادامه بده!!

و من می گویم :رفت..رفت..رفت

رفت و دلم و شکست..غم رو دلم نشست

رفت و شادیم مرد..

شورو نشاط و از دلم برد

رفت .. رفت .. رفت

و من می خندم و می گویم:

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته که به آن می خندم...؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 20:39  توسط پریا.  |